خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز خوان غیب یک نعمت نصیب ما و ساغر شدز خون خوردن چرا نالیم کاین روزی مقدر شد
۲
دل از آمیزش بیگانه و خویشان به تنگ آمدبیابان جنونی کو که صحبتها مکرر شد
۳
در حرص ار به رویت بسته گردد گنجها یابیتوانگر گشت محتاجی که او محروم ازین در شد
۴
نگه در نیمه ره ماند ز بس کز گریه نم داردچه پرواز آید از مرغی که او را بال و پرتر شد
صفحهٔ ۱ از ۲