خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مریض را چو عیادت کشد دوا چکندکس بپرسش یک شهر آشنا چکند
۲
چو شانه نوبت چاکم بسینه افتادستبدست شوق همین چاک یک قبا چکند
۳
گرفتم اینکه سر همتم زچرخ گذشتکسی بکوتهی بخت نارسا چکند
۴
بدیده کاسه همسایه دل اگر ندهددو شیشه خون جگر با خمار ما چکند
صفحهٔ ۱ از ۲