شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۳۸۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بیا که بیتو سیاهی ز چشم روشن شدز گریه دیده ما همچو چشم روزن شد
۲
جدا ز لعل لبت جام ماتمی داردزدم چو بر لبش انگشت گرم شیون شد
۳
برای سوختن آماده ام چنانکه کسیاگر بر آتش من آب ریخت روغن شد
۴
قفس بدیده مرغ اسیر تاریکستچه شد که بام و در او تمام روزن شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth