خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۳۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز شیرین جانها بس که تیغت شهدپرور شدلب تیغت به هم چسبید و من شادم که بهتر شد
۲
ز آغاز انتهای کار دنیا می توان دیدنشرر را زندگی در ساعت اول مکرر شد
۳
سموم کشت طالع گشت گرمی هوادارانبشمع بخت ما باد پر پروانه صرصر شد
۴
زتاب باده هر گه شعله ور شد شمع رخسارتدر آن چشمیکه حیران تو گردید اشک اخگر شد
صفحهٔ ۱ از ۳