شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۳۹۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
سر سودازدگان جنگ به افسر داردسپر داغ از آنست که بر سر دارد
۲
فرش ره کرده رخ زرد مرا خواری عشقاین زری نیستکه از خاک کسش بر دارد
۳
دامنش سد سکندر بره وصل شودعاشق بی زر اگر بخت سکندر دارد
۴
هر که از داغ حسد بر دل او مهری هستمحضر ریختن خون برادر دارد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth