خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه می پیچد صدای ناله دل در برماستخوان سینه موسیقار شد در پیکرم
۲
طالع بدبین، کز آب و آتشم بیقدرترگرچه آتش می توان گشتن زآب گوهرم
۳
حکم سودا بر سرم جاری تر است از سیل اشکگر بفرقم خاک بیزد ور زند گل بر سرم
۴
خاک اصل طینتم گوئی ز گرد لشکر استاز رفیقان جمله در راه طلب واپس ترم
صفحهٔ ۱ از ۳