خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴۶۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز عید آمد بغل گیری مینا میکنماز کجا یاری چو او خون گرم پیدا میکنم
۲
پندگویان کهنه دیوارند و من سیلابشانمنعشان تا چند باید، رو به صحرا میکنم
۳
همچو خار پا به جای خود کسی نگذاردمبا چنین طالع اگر در خاطری جا میکنم
۴
خط دمید، اکنون از آن لب کام دل خواهم گرفتشام چون شد روزه امید را وامیکنم
صفحهٔ ۱ از ۲