خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آوردم از مو قلم چون شرح ضعف تن کنمور ز جان سختی نویسم خامه از آهن کنم
۲
کلبهام هرگز چراغ از تیرهروزیها نداشتدر دم آخر عجب گر خانه را روشن کنم
۳
کی بود کو را بیابم واگذارم خویش رااز گریبان دست بردارم در آن گردن کنم
۴
جامه فانوس می پوشاندم هر دم بزورمن کجا پروای جان دارم که فکر تن کنم
صفحهٔ ۱ از ۳