شعر را زندگی کن
خلوتی با کلیم

غزل شمارهٔ ۴۸۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آستین گریه را گاهی که بالا می زنمسیلی سیلاب بر رخسار دریا می زنم
۲
نیستم بیکار، شغلی می تراشم بهر خویشدست اگر بردارم از سر تیشه برپا می زنم
۳
کی هوای گوشه عزلت ز سر بیرون کنممنکه طعن دربدر گردی بعنقا می زنم
۴
در خطرها یاری از کس خواستن بیجوهریستبر صف مژگان خونریز تو تنها می زنم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth