خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرگز آشفته ز بد گردی دوران نشدمداد خاکم همه بر باد و پریشان نشدم
۲
آه! ازین غفلت سرشار که چون ساغر پرجان به لب آمد و از کرده پشیمان نشدم
۳
طالعی خصمفکن در همه میدان دارموین هنر بین که به کس، دست و گریبان نشدم
۴
چون لب زخم، دلم خندهی بی گریه نکردگل گل از عشق شکفتم من و شادان نشدم
صفحهٔ ۱ از ۳