خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۵۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
روز و شب از بس که محو آن میان گردیدهامموی میترسم برآید عاقبت از دیدهام
۲
فرصت عشرت ز کف ندهم به هرجایی که هستگریه تا بس کردهام بر حال خود خندیدهام
۳
گل به بستر تا نیفشانی نمیخوابی و منشمعسان با شعله در یک پیرهن خوابیدهام
۴
همچو من در پیش یار بیوفای خود کلیمزود نتوان خار شد، عمری وفا ورزیدهام
صفحهٔ ۱ از ۱