خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۵۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی توکه دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
۲
ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آبحیاتبزندگی شده ام بسکه سرگران بی تو
۳
درین بهار چو گل از سفر توهم باز آیببین چه می کند این چشم خونفشان بی تو
۴
گمان برند که من نیز با تو هم سفرمچنین که می روم از خویش هر زمان بی تو
صفحهٔ ۱ از ۳