خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۵۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ننشستن نقش امید، از نقش بد بسیار بهآئینه را عریان تنی، از جامه زنگار به
۲
غواص تا دم می زند گوهر نمی آید بکفگوهرشناس ار کس بود خاموشی از گفتار به
۳
هر لب که بی آهی بود، کم از لب چاهی بودچشمی که نبود خونفشان از رخنه دیوار به
۴
گر ذره کامل بود، به ز آفتاب ناقص استگر نیمه باشد خم ز می، زو ساغر سرشار به
صفحهٔ ۱ از ۳