خلوتی با اسیری لاهیجی
شمارهٔ ۳۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیا که بی تو ز عمر خودم گرفت ملالمگر ز روی تو گردیم شادمان ز وصال
۲
از آن به کُنهِ جمالت کسی نشد واقفکه داشت شاهد حسنت هزار غنج و دلال
۳
دلی که جلوهٔ رویت ندید از همه رونبرد بو به حقیقت ز ذوق اهل کمال
۴
مگر که عاشق دیوانه جان برافشاندوگرنه فکر وصالش بود خیال محال
صفحهٔ ۱ از ۳