خلوتی با ابن یمین
شمارهٔ ۱۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بازم از دیده در بار گهر میآیدلعلفام است مگر خون جگر میآید
۲
تیر مژگان که زند ترک کمان ابروی منپیش پیکان وِیَم سینه سپر میآید
۳
هر زمانی که تصور کنم آن روی چو مهجانم از بهر تماشاش به در میآید
۴
منتظر بر سر راهم شب و روز و مه و سالتا از آن سو که تویی هیچ خبر میآید
صفحهٔ ۱ از ۳