خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز من مپرس که در دست او دلت چون استازو بپرس که انگشتهاش در خون است
۲
وگر حدیث کنم تندرست را چه خبرکه اندرون جراحترسیدگان چون است؟
۳
به حسن طلعت لیلی نگاه مینکندفتاده در پی بیچارهای که مجنون است
۴
خیال روی کسی در سر است هر کس رامرا خیال کسی کز خیال بیرون است
صفحهٔ ۱ از ۳