شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

غزل شمارهٔ ۱۰۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
۲
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلمکه یاد می‌نکُند عهد آشیان ای دوست
۳
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت؟به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
۴
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دستبگو «بیار» که گویم «بگیر هان ای دوست»
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth