خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۱۰۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوستبوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست
۲
دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیمور نسازد میبباید ساختن با خوی دوست
۳
گر قبولم میکند مملوک خود میپروردور براند پنجه نتوان کرد با بازوی دوست
۴
هر که را خاطر به روی دوست رغبت میکندبس پریشانی بباید بردنش چون موی دوست
صفحهٔ ۱ از ۳