خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۱۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا از آن چه که بیرونِ شهر، صحراییست؟قرینِ دوست به هرجا که هست، خوش جاییست
۲
کسی که روی تو دیدهست از او عجب دارمکه باز در همه عمرش سرِ تماشاییست
۳
امیدِ وصل مدار و خیالِ دوست مبندگرت به خویشتن از ذکرِ دوست، پرواییست
۴
چو بر ولایتِ دل دست یافت لشکرِ عشقبه دست باش که هر بامداد، یغماییست
صفحهٔ ۱ از ۳