خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۱۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاداز صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
۲
گفتیم که عقل از همه کاری به درآیدبیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
۳
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردمچون پای بدارم که ز دستم سپر افتاد
۴
در سوخته پنهان نتوان داشتن آتشما هیچ نگفتیم و حکایت به در افتاد
صفحهٔ ۱ از ۳