خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز دل زیر غم عشق چنانست که بودبار این خسته همان کوه گرانست که بود
۲
سالها بود صلاح دل من صحبت عشقبازهم مصلحت وقت همانست که بود
۳
بارها آمده بر سینه ام آن ناوک و بازبکمین دلم آن سخت کمانست که بود
۴
آمد و کشت مرا جان دگر داد و گذشتباز می آمد و آن آفت جانست که بود
صفحهٔ ۱ از ۴