خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۷۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین شنیدم که لطفِ یزدان به رویِ جوینده در نبندددری که بگشاید از حقیقت بر اهلِ عرفان دگر نبندد
۲
چنین شنیدم که هر که شبها نظر ز فیضِ سحر نبنددمَلَک ز کارش گره گشاید؛ فلک به کینش کمر نبندد
۳
دلی که باشد به صبحْ خیزان، عجب نباشد اگر که هر دمدعای خود را به کویِ جانان به بالِ مرغِ اثر نبندد
۴
اگر خیالش به دل بیاید سخن بگویم، چنانکه طوطیجمال آئینه تا نبیند، سخن نگوید، خبر نبندد
صفحهٔ ۱ از ۲