خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشقم چنان ربود که از جان و از تنمدر حیرتم که پرتو عشقست یا منم
۲
گفتم که دست گیردم آن طره بتابگر دید بند پایم و زنجیر گردنم
۳
گویند رخت گیر و برو از دیار یارغافل که دست عشق گرفتست دامنم
۴
بی رشته دو زلف تو با این فرا خناستعالم بدیده تنگ تر از چشم سوزنم
صفحهٔ ۱ از ۴