خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشماسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم
۲
دلم تصویر نتواند وصالش از تحیر بسکه در این پرده تصویر من حیران او باشم
۳
وصال او نخواهم من کجا و وصل بس باشدکه او سلطان عشق و من گدای خوان او باشم
۴
بعهد دیگری چون سر نهم عهد من این باشدکه تا باشم ببند محکم پیمان او باشم
صفحهٔ ۱ از ۴