خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۱۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یار در چشم و من دلشده خون میگریمدوست در خانه من از شهر برون میگریم
۲
دیده ابر که میبارد و جویی که رودکاش دیدی که من شیفته چون میگریم
۳
کشتزار فلکی سبز ز باران منستبیبهار تو من از ابر فزون میگریم
۴
همه گریند که گیرند ره هشیاریمن سودازده از عشق جنون میگریم
صفحهٔ ۱ از ۳