شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

غزل شمارهٔ ۲۲۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندندتا دگربار که بیند که به ما پیوندند
۲
خیلتاشان جفاکار و محبان ملولخیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
۳
آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرورعاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
۴
طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنینمکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth