خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۲۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
۲
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضاالا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
۳
ملامتها که بر من رفت و سختیها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
۴
چه پروای سخن گفتن بوَد مشتاق خدمت راحدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید
صفحهٔ ۱ از ۳