خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۳۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوش است درد که باشد امید درمانشدراز نیست بیابان که هست پایانش
۲
نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوستکه جان سپر نکنی پیش تیربارانش
۳
عدیم را که تمنای بوستان باشدضرورت است تحمل ز بوستانبانش
۴
وصال جان جهان یافتن حرامش بادکه التفات بود بر جهان و بر جانش
صفحهٔ ۱ از ۳