خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۱۰۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به رویم میشوی خندان و چشمم از تو خونریزستدر آب و آتشم میافگنی باز این چه انگیزست
۲
نداری تاب درد من برون آی از دل تنگمدرین محنتسرا منشین که بس جای بلاخیزست
۳
مرا پروانهٔ خود خواندهای طعنم مزن چندینزبان تیزی چه حاجت شمع من چون آتشم تیزست
۴
چه حاصل چاره سازی چون بعاشق در نمی آییچه سود از آشنایی چون دلت بیگانه آمیزست
صفحهٔ ۱ از ۳