خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۱۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز نقاش خزان طرح دگرگون زده استرنگها ریخته درهم که دم از خون زده است
۲
صاحبان قلم انگشت گزیدند همهزین رقمها که سر از خامه ی بیچون زده است
۳
زهره آهنگ همه راهروان راست گرفتداستان غلط ماست که وارون زده است
۴
طبق زر نشود پی سپر تیر فلکاین همان سخت کمانیست که قارون زده است
صفحهٔ ۱ از ۳