خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۱۷۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بتان شهر که ترکانه باج می طلبندمراد سر بود از هر که تاج می طلبند
۲
نماند در جگرم آب و این سیه چشمانهنوز از ده ویران خراج می طلبند
۳
ز درد عشق دل خلق روزگار پرستبغایتی که طبیبان علاج می طلبند
۴
شکر ز شیر جدا می کنند یکجهتاننه همچو شیر و شکر امتزاج می طلبند
صفحهٔ ۱ از ۳