خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۲۵۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چکند دل که بدوران غمت خون نخوردمی دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد
۲
می خورد خون دلم غنچه ی لعل تو چنانکه بدان میل کسی باده ی گلگون نخورد
۳
تشنه ی باده ی لعلت ز کف خضر و مسیحدم آبی به صد افسانه و افسون نخورد
۴
می برد مستی می عشوه ی چشمت ز سرمورنه در دور تو کس می زمن افزون نخورد
صفحهٔ ۱ از ۲