شعر را زندگی کن
خلوتی با بابافغانی

شمارهٔ ۲۸۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بودبیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
۲
کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختیگذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود
۳
به آب چشم من رحمی کن آخر این همان چشمستکه بر خورشید رخسار تواش روزی نگاهی بود
۴
فتادم در تظلم روز جولان بر سر راهشنگفت آن بیوفا کان آدمی یا برگ کاهی بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth