خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۳۵۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقانرا نه گل و باغ و بهارست غرضهمه سهلست همین صحبت یارست غرض
۲
غرض آنست که فارغ شوم از کار جهانورنه در گوشه ی میخانه چکارست غرض
۳
جان من بیجهت این تندی و بدخویی چیستگر نه آزار دل عاشق زارست غرض
۴
آفت دیده ی مردم ز غبارست ولیدیده را از سر کوی تو غبارست غرض
صفحهٔ ۱ از ۲