خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۳۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل گشت خون و داد بگریه سرای چشمچشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم
۲
از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیاچشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم
۳
دیوانه گشت و باز نیامد بدست منتا شد دل رمیده ی من آشنای چشم
۴
همچون سواد دیده مرا در فراق توخاک سیه نشسته بماتمسرای چشم
صفحهٔ ۱ از ۲