خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۴۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنین تا کی به حسرت سوی آن گلپیرهن بینمدر آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم
۲
گلش نشکفته، میلرزید جانم، چون بود اکنونکه مست و پیرهنچاکش به گلگشت چمن بینم
۳
چه بر جانم رود چون بگذرد با تای پیراهنبه هرباری که چاک دامن آن سیمتن بینم
۴
چو وقت آید که بینم یک نظر آن شکل آشفتهبرد آیینه پیش روی و نگذارد که من بینم
صفحهٔ ۱ از ۲