خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۴۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادمشد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم
۲
به حال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جابه راهش بس که شب در پای رخش سرکش افتادم
۳
دلی میباید و صبری که آرد تاب آن جولانگرفتم اینکه من هم در عنان ابرش افتادم
۴
بهر نوعی که خواهی شیوهٔ دست و کمان بنماکه من خود بسمل از شکل کمان و ترکش افتادم
صفحهٔ ۱ از ۲