خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۳۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتمچو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم
۲
تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآییگل سرخ شرم دارد که چرا همی شکفتم
۳
چو به منتها رسد گل برود قرار بلبلهمه خلق را خبر شد غم دل که مینهفتم
۴
به امید آن که جایی قدمی نهاده باشیهمه خاکهای شیراز، که به دیدگان برُفتم
صفحهٔ ۱ از ۲