شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

غزل شمارهٔ ۳۷۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
من از آن روز که در بند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
۲
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکنددر من از بس که به دیدار عزیزت شادم
۳
خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبتتا بیایند عزیزان به مبارک بادم
۴
من که در هیچ مقامی نزدم خیمهٔ انسپیش تو رخت بیَفکندم و دل بنهادم
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth