خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۵۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نام دل بردی و جان ناتوانم سوختیاین حکایت باز گو دیگر که جانم سوختی
۲
از چراغ دیده ام روغن کشیدی شمع منآتشی کردی و مغز استخوانم سوختی
۳
صورت حال دلم روشنترست از آفتاببا وجود آنکه از مردم نهانم سوختی
۴
مست بودی گفتمت در دیدهٔ من خواب کندر غضب رفتی و از چندین گمانم سوختی
صفحهٔ ۱ از ۲