خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۳۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من دوست میدارم جفا، کز دست جانان میبرمطاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
۲
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای اوتا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
۳
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدلهر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
۴
خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»طوعا و کرها بندهام، ناچار فرمان میبرم
صفحهٔ ۱ از ۳