خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۴۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
۲
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
۳
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِهدگر ره دیده میافتد بر آن بالای فتانم
۴
تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینیوگرنه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
صفحهٔ ۱ از ۳