خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۴۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینمبه جز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم
۲
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادمکه چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
۳
تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالماگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
۴
و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازمکه بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم
صفحهٔ ۱ از ۳