خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۵۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابیچه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
۲
به چه دیر ماندی ای صبح؟ که جان من برآمدبِزِه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی
۳
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواندهمه بلبلان بمردند و نماند جز غُرابی
۴
نَفَحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟که به روی دوست ماند که برافکند نقابی
صفحهٔ ۱ از ۳