خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۳۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدنبر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن
۲
گل گوش همه بر سخن حسن تو داردبد نیست ز خوبان سخن خوب شنیدن
۳
گفتی که مکش زلف مرا کآن سر فتنه ستهر فتنه که آید ز تو خواهیم کشیدن
۴
ز آن روی به سر می رود اندر طلبت اشککش آبله شد پای ز بسیار دویدن
صفحهٔ ۱ از ۲