خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۲۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دریغ و درد که جان را سر مهاجرت استقمر ببر مه ما را سر مسافرت است
۲
مرا نه جاه و نه مالی بود نه فضل و کمالبود زعشق گرم بر جهان مفاخرت است
۳
تو را رقیب بود دررکیب و وه که مرابجان و دل زفراق و حسد مصادرت است
۴
تمام حیرت از آمیزش رقیبم و توکه دیو را به پری از کجا معاشرت است
صفحهٔ ۱ از ۳