شعر را زندگی کن
خلوتی با آشفتهٔ شیرازی

شمارهٔ ۲۵۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تو را که یوسف اندر چهِ زنخدان استچه غم که صد چو منت مبتلای زندان است
۲
به دشت عشق ز بس تشنه‌کام گردیدمسراب دیدم و گفتم که آب حیوان است
۳
تو رفتی و نبود بینشم به چشم بصیراگر به دیده بوَد بینشی ز انسان است
۴
ز عرش می‌گذرد آهم و به تو نرسیدگرفتم آنکه تو را آستان به کیوان است
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth