خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۳۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رندی که او بکوی مغان ره نشین بودشاید که بحر و کانش در آستین بود
۲
سر نایدش فرود بتاج قباد و کیآنرا که داغ بندگیت بر جبین بود
۳
با اینکه رام کس نشود توسن سپهرنه مهر و مه که داغ تواش بر سرین بود
۴
هر شب زبوی موی تو آرد صبا بچینگر نافهای مشگ زآهوی چین بود
صفحهٔ ۱ از ۳