خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۴۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا بکی راز غم عشق تو ناگفته بودتا بکی گوهر اسرار تو بنهفته بود
۲
تا بکی بر نکن چشم خود از خواب خمارفتنه هر چند که به باشد گر خفته بود
۳
چهره بنمای در آئینه ام ای شاهد غیبزآنکه مرآت دل از زنگ هوس رفته بود
۴
گفتم این شوخی و آئین ظرافت بگزارگفت خوش باش که معشوق تو آلفته بود
صفحهٔ ۱ از ۲