خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۴۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سودای زلف آن پری ما را به صحرا میکشدناچار درد عاشقی آخر به سودا میکشد
۲
شد مردم چشمم به خون از شوق رویت غوطهورغواص از شوق گهر خود را به دریا میکشد
۳
کی باشد از صوفی عجب در حالت و جد و طربگر پا به عقبی میزند دامن ز دنیا میکشد
۴
هرکس به نیل عاشقی زد جامه پرهیز راتسبیح مسلم میبرد زنار ترسا میکشد
صفحهٔ ۱ از ۳